عشق پاييزي

Tuesday, May 30, 2006

خانه دوست کجاست

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

Friday, May 26, 2006

دفتر دل

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
.
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از اين دفتر نخواندی
.
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگ سرشکی هم فشاندی
.
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به اميد که ماندی ؟

نسیم سحر

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی قرار من است
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار من است
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت که در نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک در خور امکان و اقتدار من است
اگر هزار غم است از جفای او بر دل
هنوز بنده ی اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هرکه نه یار منست بار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
وگر مراد تو اینست بیمرادیه من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست

Monday, May 22, 2006

طبیعت انسان

روزی مردی عقربی را دید که درون اب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نیش زد . مرد باز سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند،نجات می دهی."مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است که عشق بورزم.چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

Saturday, May 13, 2006

چشمهای تو

يه شب خوابت چشمامو بي خبر برد به دنيايي از اينجا ساده تر برد به دنياي گل و نور و ترانه ميون لحظه هاي عاشقانه تو تنها دلخوشي تنها اميدي تو حرفي که نمي گفتم شنيدي تو با من بودي و من بي تو افسوس تو خورشيدي و من دنبال فانوس تو رقص ماه و خورشيد و ستاره خودم روياتو مي ديدم دوباره ميون خواب و بيداري نشستم هنوزم پيش چشماي تو هستم

Sunday, May 07, 2006

متهم

دست هايم بوي گل مي داد
،مرا به جرم چيدن گل گرفتن
.................اما هيچ کس نپرسيد
;شايد من گل کاشته باشم

غروب

تهمت

اي خدا کاشکي براي آدما
دل بي رنگ و ريا ساخته بودي
کاشکي جاي غضب و کينه ي دل
دل پر مهر و وفا ساخته بودي
ديگه قلب آدما از آهنه
کارشون ريا و تهمت زدنه
آدما از همه چي دل بريدن
جاي روز به ظلمت شب رسيدن
واي از اين تهمت بي جا
واي از اين رنگ و ريا
واي از اين قلب دو رنگ ودل سنگ آدما
ديگه قلب آدما از آهنه
کارشون ريا و تهمت زدنه