عشق پاييزي

Sunday, January 22, 2006

پدر

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری، مرد بزرگی با زن رویاهایش ازدواج کرد. حاصل عشق آنها یک دختر کوچولو بود. او دختر شاد و سرحالی بود و مرد بزرگ، او را خیلی دوست داشت. موقعی که دختر کوچولو، کوچولو بود، مرد بزرگ بغلش می کرد، برایش آواز می خواند و به او می گفت: « دختر کوچولو! خیلی دوستت دارم.» دختر کوچولو که دیگر کوچک نبود، از خانه مرد بزرگ رفت تا دنیا را ببیند و زندگی را تجربه کند. هر چه بیشتر درباره خود می آموخت، مرد بزرگ را بهتر یافت. دختر کوچولو حالا خیلی خوب می فهمید که مرد بزرگ حقیقتاً قوی و بزرگ است، چون حالا دیگر توانایی های او را تشخیص می داد. یکی از توانایی های مرد بزرگ این بود که می توانست عشقش را نسبت به خانواده اش نشان بدهد و برایش اهمیتی نداشت که دختر کوچولویش کجای دنیا باشد، او در هر حال و حالتی که بود دختر کوچولویش را صدا می زد و می گفت: « دختر کوچولو! خیلی دوستت دارم.» یک روز، موقعی که دختر، دیگر اصلاً کوچولو نبود، کسی به او تلفن زد و گفت که مرد بزرگ بکلی از پا افتاده است. به او گفتند که مرد بزرگ سکته کرده است و دیگر نمی تواند حرف بزند و شاید حتی حرفهایی را هم که به او می زنند نفهمد. مرد بزرگ دیگر نمی توانست لبخند بزند، بخندد، راه برود، او را بغل کند، برقصد و یا به دختر کوچولو که دیگر کوچولو نبود بگوید که چقدر دوستش دارد. دختر کنار تخت مرد بزرگ رفت. وارد اتاق که شد دید مرد بزرگ چقدر کوچک شده است و دیگر قدرتی ندارد. مرد بزرگ به او نگاه کرد و سعی کرد حرف بزند، اما نتوانست. دختر کوچولو تنها کاری که توانست بکند این بود که از کنار تخت مرد بزرگ بالا برود و در حالی که اشک از چشمهایش جاری بود، دستهایش را دور شانه های از کار افتاده پدرش حلقه کند. سرش را روی سینه او گذاشت و به یاد خاطرات بسیاری افتاد. یادش آمد که چه ایام خوبی را در کنار یکدیگر، با شادی و دلخوشی سپری می کردند و چطور همیشه احساس می کرد که مرد بزرگ از او حمایت می کند و مایه شادی دل اوست. تصور از دست دادن مرد بزرگ و مصیبتی که باید تحمل می کرد، اندوه جانکاهی را بر جان و دلش تحمیل می کرد. دیگر کسی نبود که با کلام عشق مایه تسلّی خاطرش شود.

و آنگاه دختر کوچولو از میان قفسه سینه مرد بزرگ صدایی شنید. صدای قلب او را که همیشه موسیقی و کلام عشق از آن بیرون می تراوید. دل مرد بزرگ، بی اعتنا به ویرانی جسم مرد بزرگ، همچنان به تپش خود ادامه می داد. دختر کوچولو سرش را به قلب مرد بزرگ تکیه داد و این معجزه را به گوش جان شنید و درک کرد. این همان صدایی بود که باید می شنید. دل مرد بزرگ حرفی را می زد که دیگر لبهایش قادر نبودند بگویند... دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم و دختر کوچولو آرام گرفت.

Thursday, January 19, 2006

دعا

Monday, January 16, 2006

درد دل

به دکتر گفتم سرم درد ميکند گفت خوب شايد زياد درس ميخوانی خديدم گفت شايد کم خوابی ، ديشب چقدر خوابيدی ؟ ،گفتم نخوابيدم ، گفت شب قبل چطور؟ گفتم نخوابيدم ،گفت خواب را هيچ بلدی؟ گفتم بلد بودم اما يادم رفت ،گفت مسکن بنويسم گفتم مسکن من در هيچ داروخانه اي نيست گفت تو بيمار نيستی اين را مطمئنم ، گفتم ميدانم گفت: خوش بهالش ! سکوت کردم ، لبخند زد

دوست دارم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم به دختری بود که کنار دستم مینشست و منو "داداشی"صدا میزد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و ارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجه به این موضوع نمیکرد.اخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیشو از من خواست.منم بهش دادم . بهم گفت: متشکرم و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم من نمیخوام فقط داداشیش باشم من عاشقشم.میخوام بدونه.......اما من خیای خجالتی هستم علتشم نمیدونم......... تلفن زنگ زد . گریه میکرد. خودش بود.دوست پسرش قلبشو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش نمیخواست که تنها باشه.منم این کارو کردم وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم...تمام فکرم متوجه اون نگاه معصومش بود و ارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون هیچ وتوجه به این مساله نمیکرد.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست که بره بخوابه.به من نگاه کرد و گفت:" متشکرم " و گونه منو بوسید... روز قبل از جشن دانشگاه پیش م اومد و گفت : قرارم به هم خورده اون نمیخواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگههیچ کدوممون برای مراسمی دوستی نداشتیم با هم باشیم مثل خواهر و برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم جشن به پایان رسید. من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم و تمام هوشو حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.ارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه و اون مثل من فکر نمیکرد.من اینو میدونستم . به من نگاه کرد و گفت" متشکرم شب خوبی داشتیم "وگونه منو بوسید... یک روز گذشت و سپس یک هفته و یک سال.......قبل از اینکه بتونم حرف دلمو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه میکردم که مثل فرشتهها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمیکرد و من اینو میدونستم. قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد و منو در اغوش کشیدوسرشو روی شونه من گذاشت و اروم گفت "تو بهترین داداشی دنیا هستی" و گونه منو بوسید. نشستم روی صندلی صندلی صاقدوش.توی کلیسا اون دختره حالا داره ازدواج میکنه.با یه مرد دیگه.من دیدم که بله را گفت و وارد زندگی جدیدی شد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نمیکرد و من اینو میدونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بیرنو بره رو به من کرد و گفت"تو اومدی؟متشکرم" سالهای خیلی زیادی گذشتن به تابوتی نگاه میکنم که دختری که منو داداشی خودش میدونست تو اون خوابیده. فقط دوستان دوران تحصیلیش دور تابوت هستند. یه نفر داره دفتر خاطراتشو میخونه دختری که در دوران تحصیلش اونو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود . میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداست و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم میخواستم که بدونه من نمیخوام برام فقط یه داداشی باشه. من عاشقش هستم اما..... من خجالتی هستم و نمیدونم چرا!!همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره........
. ای کاش این کارو کرده بودم ...........با خودم فکر میکردم و گریه........

Sunday, January 15, 2006

غریبه

..............سلام دوست عزيز كه نمي شناسمت ولي دوستت دارم چون
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم "بايد برم" براي تو فقط يه حرف ساده بود کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود شايد که تقصير منه شايد که اين عاقبت اين جوري عاشق شدنه سفر هميشه قصه ي رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون بمون براي کوچه اي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه بمون براي کوچه اي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه بمون واسه خونه اي که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست !

Wednesday, January 11, 2006

Friday, January 06, 2006

عضویت

.

اگر به کارهای گرافیکی علاقه دارید

.شما نیز در گروه ما عضو شوید

.

Thursday, January 05, 2006

دو خط موازی

!!پسرکی دو خط سیاه موازی روی تخته کشید
!!.... خط اولی به دومی گفت ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشی
; ....دومی قلبش تپیدو لرزون گفت بهترین زندگی
....در همان زمان معلم بلند فریاد زد: دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند
و بچه هاهم تکرار کردند: دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند
مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند

خیال نکن نباشی

خيال نکن نباشی
بدون تو ميميرم
گفته بودم عاشقم
خوب حرفمو پس ميگيرم
. خيال نکن نمونی
کارم ديگه تموم
ليلی فقط تو قصس
جنون ديگه کدوم
. کی ميگه تو نباشی
ستاره بی فروغ
بزار همه بدونن
که عاشقی دروغ
. تو برده اي ميخواستی
که حرفتو بخون
به پاي تو بسوز
برای تو بمون
. عروسکی ميخواستی
رو تاقچتون بزاريش
وقتی بازی تموم شد
کنج اطاق بزاريش
. ديگه برای موندن اطاق تو شلوغ
عروسکا بدونيد که عاشقی دروغ

Tuesday, January 03, 2006

korn

. . . .

Monday, January 02, 2006

dj ali

این کار واسه و بلاگ دوست خوبم حسین

Sunday, January 01, 2006

ظهر زندگی

ما چشم هايمان را با هم معامله کرديم و
قلب هايمان را به يکديگر داديم ما يک نفر شديم
و
از داستان عشق بزرگمان
تنها من ماندم من که .خورشيدم در ظهر زندگی غروب کرد