پدر
و آنگاه دختر کوچولو از میان قفسه سینه مرد بزرگ صدایی شنید. صدای قلب او را که همیشه موسیقی و کلام عشق از آن بیرون می تراوید. دل مرد بزرگ، بی اعتنا به ویرانی جسم مرد بزرگ، همچنان به تپش خود ادامه می داد. دختر کوچولو سرش را به قلب مرد بزرگ تکیه داد و این معجزه را به گوش جان شنید و درک کرد. این همان صدایی بود که باید می شنید. دل مرد بزرگ حرفی را می زد که دیگر لبهایش قادر نبودند بگویند...
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
و دختر کوچولو آرام گرفت.







