عشق پاييزي

Tuesday, June 06, 2006

مگسک

سلام برو بچ این شعر نازو که امروز میذارمو با احترام تمام بخونید خواهشن...... س من رو این اشعار حساسم .اگه نمیفهمین نخونین .اگه هم میخونین نظر بدین بالا......اینم به خاطر مگسک. شبی در کوهساری سرد و خاموش عاشقی دربه در و در پی آغوش تکیه میداد بر درختی زار میزد از خدا ... خواهش .. باطل میکرد کای خدا در طلب عشقم به من عشقی ده ... به من زجرکشیده چون منی یاری ده عاقبت سر بر زمین زد گریه کرد با غرور اشک خود سو به روی ناله کرد کاو همی در خواب بودش ناگهان ... تک صدایی در سرش وز وز و وز وز میکرد چو بیدار همی گشت ندایش را شنید ... کاو همین است همان معشوقه ی دل آویز ... نام اوچیست ؟ مگسک...آری مگسک او چو مادر مهربان چو همسر غمخوار چو بابا سربلند وچون تو ... بی ثمر مگسک .... صدامو میشنوی؟ ... غصه های این دل تنهای من رو میشنوی؟ مگسک .... دلت میخواد با دل من دوست بشی؟ ... توی قلبم بشینی .. بر من بی کس .. کس بشی؟ مگسک آرام سرش را باز زد .... رو به سوی عاشقک .. لبخند زد گفت ای تو که ز من بی کس تری ... زخم های قلبتو آرام در خود میخوری درد دل کن با من کوچک .. اگرچه کوچکم ... عاشقانی دیده ام با این دو عین زیرکم عاشقک خوشحال از جایش پرید ... اشک های صورتش را با لباسش بر کشید رو به سوی آن مگس فریاد زد ... با غمی در قامتش .. از درونش داد زد تو حریم مخفی قلب منی .. در نهادم جای داری .. تو همه جان منی مگسک ... آن کس که دل بر من نداد .. یا که دادو عاقبت آنرا به شیطان باز داد او زتو کوچکترست .. او از مگس هم کمتراست .. درد دلهایش نمیخوانم .. اگرچه ظاهرا یک آدم است او ... ظاهرا یک آدم است مگسک ... مگسک بیداری ...؟ مگسک ساکت شد ... سیرت آدمیت در وجودش قره شد ناگهان چون شیر غران از درونش پر گرفت صورتش چون سیرتش آدمییت سر گرفت مگسک آدم شد .... آدمی کامل شد رفت سوی پسرک ... چشمهایش همچو ابر پاره شد گفت .... کلام پسرک مگسک را مرد کرد وای بر نامردمانی که کلام حق درش اثر نکرد پسرک با مگسک دست یاری دادند ... تاکه رایج سازند سیرت آدمی را در بشر بر این بشر .. سخت ، سخت است آدمی ... آدمی تا آدمیت ... دره ها ماندست همی........برای نویسنده مگسک
. به قلم:سین.صاد از وبلاگ منیره

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home