عشق پاييزي

Sunday, October 30, 2005

گل يخ

از خود گذشتم تا که تو از پيچ وخمها بگذري لب بستم از گلايه تو از سر غمها بگذري گوشه گرفتم تا که تو با دنيا دم ساز بشي پايان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشي درد من بودي وهمدرد نبودي راهه من بودي و همراه نبودي غم من بودي تو غمخوار نبودي عشق من بودي وفادار نبودي
تقديم به بهترينم

آغاز

سلام
وبلاگ خودمو با يه شعر شروع مي كنم
اولین باری که دیدمت
دلمو امانت دادم بهت
بهت گفتم مواظبش باش
آخه میدونی که چیه ؟
جنسش یه جورایی شکستنیه
نمی دونم چی شده بود
ولی یه بار که حواست نبوداز دستت افتاد وشکسته بود
میدونستی نمیتونی ببینی رنگ ضمیرم رو
تندتند جمع کرده بودی دل شکسته ام رو
دیوونه حواست کجابود، بریده بودی دستت روآخه،
دل شکسته که ارزش نداره
واسه خاطرش، قلب و جونت درد بگیره
نمی دونم چه حوصله ای داشتی
نشستی و اون ها رو بهم چسبوندی
وقتی خواستم پس بگیرم امانتیم رو
،طفره میرفتی ومن همش میخواستم دل شکسته ام رو
دیدم که جمع شده اشک، تو چشمای قشنگ تو
دلمو بهم دادی اماحیف که شکسته بود
درسته که مثل اولش نبود ولی چون از تو رسیده بود
از اولش هم قشنگ ترشده بود